کران

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

کران

غم زمانه که هیچش کران نمی بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

بی رنگ رخ‌ات زمانه زندان من است ...

آخرین مطالب

بی امیدی

جمعه, ۸ دی ۱۳۹۶، ۱۱:۲۳ ق.ظ
بدون امید زیستن نوعی اهریمنی از زندگی است. ناامیدی به سادگی ایجاد می‌شود، به راحتی از دست دادن چیزی یا به دست نیاوردن چیزی. و سپس سکوتی به همراه خودش می‌آورد. ما ناامیدی های‌مان را به هیچ‌کس نمی‌گوییم ، از ترس از دست رفتن تصویر خودمان، یا ترس از صحبت بیشتر درباره‌ی چیزهایی که فکر کردن بهشان برای‌مان ناخوشایند است. به این شکل زندگی‌مان را به شکل روزهایی طولانی از هیچ در می‌آوریم، صبح هایی که بدون دلیل بیدار می‌شویم و شب‌هایی که بی رضایت سر بر بالشت می‌گذاریم. بی‌حوصلگی هایی سراغ‌مان می‌آید. اگر از آن دست آدم‌هایی باشیم که در گذشته روزهای پرباری داشته ایم برای آن روزها و اشتیاقی که داشته ایم حسرت می‌خوریم ، یا حداقل برای وقت هایی که کودک بوده ایم.
انسان‌ها امیدهایشان را از دست می‌دهند ... ما انتخاب می‌کنیم که بدون دلیل خاصی زنده باشیم. آن مایه‌ی درونی که طبیعت همه کارهای یک فرد است ، آرام آرام از بین می‌رود، از بین انگشتانش که آن را نگه داشته بودند می‌لغزد ... و کسی چه می‌داند چرا؟ برای این‌که با دنیایی پیجیده مواجه شده که بسیار بسیار بزرگ‌تر از آن طبیعت کوچک و زیبای خودش بوده؟ یا به دلایلی -که این دلایل به راحتی برای همه‌ی انسان‌ها پیش می‌آیند- مجبور شده به کارهایی تن بدهد که نمی‌خواهد؟ یا در تصاحب فردی که دوست‌اش داشته، ناتوان مانده است؟‌ یا تصوری سطحی و نادرست از درون‌مایه خود داشته است ... این‌ها طوفان‌هایی است که ما با آن‌ها مواجه می‌شویم ، و کسی اهمیت نمی‌دهد. دیگران فقط می‌بینند که فرد چه کارهایی کرد، چه موفقیتی کسب کرد، کدام دارایی را بر روی دیگری انباشت ... و وفتی همه‌ی فشار این طوفان‌ها به شکل نامتعارفی در زندگی بیرونی ظاهر شدند، آن‌ها را به نداشتن اراده یا عدم تعادل روانی نسبت می‌دهیم.
چه قدر دشوار است که انسان تعادلی میان آزادفکری، شور زندگی و راستی و درستی برقرار کند. فکر آزاد برای به دست آوردن شور و شوق، پلیدی را بسیار ساده تر می‌بیند. راستی و درستی برای به دست آوردن اشتیاق حرکت، خود را گول می‌زند و کمتر فکر می‌کند. و در نهایت فردی که با فکری رها در جست‌وجوی درستی باشد، به راحتی در دام ناامیدی می‌افتد ...

  • محمدجواد

وطن

پنجشنبه, ۷ دی ۱۳۹۶، ۱۲:۵۹ ق.ظ

 این چیزی است که همیشه حس کرده ام ، این‌که به هیچ چیز نتوانسته ام حس تعلق بگیرم. با وجود این همه آدم هایی که دوست شان دارم ، کارهایی که برای انجام دادن شان اشتیاق دارم و اجتماع هایی که عضوشان هستم، هیچ وقت هیچ کدامشان نتوانسته است این حس تعلق را به من بدهد ... برای همین است که همیشه شک داشته ام ، شاخه شاخه کرده ام و ناگهانی کارها را شروع می کنم و تمام می کنم یا نیمه کاره می گذارم. همه چیز را همین طور ... نداشتن وطن حس نصفه نیمه بودن و ناتمام بودن در آدم ایجاد می کند. انگار چیز اساسی ای در درون انسان مجهول مانده و به همان خاطر آدم سردرگم است. هنوز وقتی یک رمان خوب می‌خوانم ،‌ یا قسمت هایی از فضیلت های ناچیز و زمین انسان ها را می‌خوانم برای نوشتن و آفرینش شور پیدا می‌کنم ، در حالی که ... امروز کتاب زندگی من استراوینسکی را دقایقی دست گرفتم و این حس دوباره تشدید شد. همین طور است وقتی عکس هایی را می بینم که با دقت و ترکیب بندی پر حس و حالی گرفته شده اند و انگار به خود می‌گویم ، این چیزی است که باید دنبال اش باشم. ولی طولی نمی کشد که دیگر خیلی فکر نمی کنم بهشان.

فکر می‌کنم چرا در حال تحصیل و کار در مهندسی هستم. نمی‌توانم بگویم دوست ندارم برنامه‌نویسی و سیستم های کامپیوتری را ولی وقتی نگاه می‌کنم، وقتی فکر می‌کنم باید تمامی عمرم را بر روی کاری بگذارم به نظرم قانع کننده نمی آید. پس چه؟ کدام یک وطن من خواهد بود ... با این سوال درگیر هستم این روزها. از بدی جربان ورودی اطلاعات زیاد این است که توانایی قضاوت کردن و تحلیل کردن را کم می کند، و حال من درست نمی‌توانم تحلیل کنم ، تصمیم بگیرم. برای مدتی به اساسی بودن و درست بودن تصمیمی اعتقاد دارم و مدتی بعد از آن رو بر می‌گردانم و چیز دیگر به نظرم درست می‌آید.

و فقط در نظر بگیرید که آدم می‌فهمد که چیزهای بسیار مهم‌تری هستند که از نظرش دورمانده و درگیری زیادی که برای خودش ایجاد کرده نمی‌گذارد آن مسائل را ببیند. آن وقت است که به پیچیدگی بیش از حد زندگی ایمان می‌آورد و سعی می‌کند کلی تر ببیند یا چشم اش را عوض کند. باید بسیار بود ...

  • محمدجواد

پول، جنگ، مرگ

سه شنبه, ۷ آذر ۱۳۹۶، ۰۸:۰۵ ب.ظ
«آره، با یقین به اینکه باید در زندگی حرفه ایم نظم بهتری برقرار کنم خودم را گول زدم ... و همه‌ی آن رفاه مادی به عوض این‌که محرک کار باشد فلجم کرده بود! همه‌ی آن تشکیلات توخالی بود. نقشه های دور و درازی برای آینده کشیده بودم ولی عملا کاری صورت نمی‌دادم ...» ناگهان رفتار برادرش را با ارثیه‌ی پدری و بیزاری ژاک را از پول، که آن موقع به نظر آنتوان ابلهانه آمده بود به یاد آورد. «حق با او بود. اگر امروز زنده بود چه قدر با هم تفاهم داشتیم!... مسمومیت بر اثر پول. به‌خصوص پول مرده‌ریگ. پول بادآورده... اگر جنگ نمی‌شد کارم زار بود. هیچ‌وقت ازین اعتیاد نجات پیدا نمی‌کردم. خیال می‌کردم که همه‌چیز خریدنی است. امتیاز آدم‌های پولدار را برای خودم قائل بودم و حق طبیعی خودم می‌دانستم که کم کار کنم و دیگران را به‌کار بکشم. حتی ممکن بود که افتخار اولین کشفیات ژوسلن و استودلر را چون در آزمایشگاه‌های من صورت گرفته بود به خودم نسبت بدهم.... بله، داشتم استثمارگر می‌شدم! ... لذت تسلط پول را مزه‌مزه می‌کردم ... از تشخصی که پول برایم فراهم آورده بود لذت می‌بردم.. و نزدیک بود که این تشخص را طبیعی بدانم و فکر کنم که پول حقا به من برتری می‌دهد... دست مریزاد!... و آن روابط مخدوش و دورنگ که پول میان صاحب ثروت و دیگران برقرار می‌کند! یکی از مزورانه ترین زیان‌های پول! داشتم نسبت به همه‌چیز و همه‌کس بدگمان می‌شدم. حتی در مورد بهترین دوستم می‌گفتم:«چرا این قضیه را برایم تعریف می‌کند؟ آیا گوشه چشمی به دسته چک من دارد؟ ...» دست مریزاد! دست مریزاد! ...»
از زیر و رو کردن این رسوبات چنان کدورتی به او دست داده بود که هنگام ورود به ایستگاه سن لازار گویی احساس رهایی کرد و بی ملاحظه‌ی وضع تنفس خود، به میان جمعیتی که در تالار انتظار ازدحام کرده بودند خیز برداشت. از این انصراف خاطر که به او کمک می‌کرد تا از خود بگریزد شاد بود.
-یک بلیت درجه... نه : یک بلیت نظامی درجه سه برای مزون لافیت... قطار چه ساعتی حرکت می‌کند؟
کمتر برایش اتفاق افتاده بود که در واگن درجه سه سوار شود. امروز ازین کار لذت رنج‌آلودی می‌برد.

خانواده‌ی تیبو، فصل سرانجام ، روژه مارتن دوگار

پ.ن :یک ماه‌ و نیم گذشته مشغول خواندن‌ این کتاب بسیار خوب بودم. به زودی در موردش خواهم نوشت.
  • محمدجواد

ای‌میل

يكشنبه, ۱۴ آبان ۱۳۹۶، ۱۲:۲۰ ق.ظ

برای یکی از استادها امشب میل زدم که تمرین‌مان را تمدید کند. ولی کلا سوال‌هایی مطرح کردم درباره تمرین‌ها و این‌که کلا چرا الان این‌قدر زیاد شده اند و فلان. این استاد را خیلی دوست می‌دارم. وبلاگ نویس هم هست اتفاقا!

سلام ، و خسته نباشید خدمت شما
درباره تمرین‌ها و تمرین این بار شبکه می‌خواستم صحبت کنم و نه فقط تمرین این‌بار که به‌طور کلی تکالیف درس‌ها در دانشکده و مسائل مربوط بهشان. حال الان اکثر درس‌ها تمرین‌هایشان را شروع کرده اند و همه‌ ما  مشغول‌ آن‌ها و ددلاین‌ها هستیم. به همین خاطر بعضا در برخی‌شان ددلاین ها را رد می‌کنیم و این نه فقط مختص تعداد کمی از دانشجوها بلکه گریبان بیشترمان را گرفته. من خیلی زیاد درس نمی‌خوانم ولی دوستانی دارم که در درس خواندن‌شان حرفه‌ای هستند ، تمرین‌هایشان را خودشان می‌زنند و به دانشگاه مانند کار حرفه‌ای شان نگاه می‌کنند و علاقه هم دارند، با این حال تمرین‌ها را خیلی دوست ندارند و بعضی را نمی‌رسند بزنند و بعضی را هم یک‌طوری سرهم می‌کنند. حالا برای این تمرین که این هفته داریم ، من و تعدادی از بچه‌ها که سر کلاس هم بحث شد درخواست تمدید داریم ، اتفاقا برای این‌که فرصت بیشتری برای یادگیری و تمرکز روی درس و انگیزه کمتری برای تقلب و نوشتن از روی دیگران داشته باشیم.
ولی حرفی که درباره‌ی کلیت ماجرا بود و چون این مدت ذهن‌ام را درگیر کرده می‌خواستم به نوعی با شما در میان بگذارم و نظرخواهی کنم -پیشاپیش با تشکر از وقتی که برای خواندن این نامه می‌گذارید و یا برای جواب دادن آن. یادگیری خوب است و تمرین‌ها برای یادگیری هستند و همه می‌دانیم که بعد از تحویل تکالیف‌مان - حتی اگر به‌ نظرمان بیهوده آیند- بیشتر یاد می‌گیریم. ولی تقریبا همه توابع یادگیری نزولی هستند، یعنی اگر من ده ساعت برای چیزی وقت بگذارم نسبت به حالتی که پنج ساعت گذاشته ام دوبرابر یاد نمی‌گیرم ، بلکه کمتر. و حال این را در زمینه‌ای بگذاریم که یک فرد بیست ساله که افق هایی برای سال ها بعد دارد، و هیچ نمی داند می‌خواهد چه شود و باید از هر چیزی چیزکی بیاموزد و از هر کار مقداری تجربه کند تا آرام راه خودش را بفهمد ، این ارزش‌ها به‌طور کلی تغییر می‌کنند. و به نوعی این راه‌ها و چیزهای آموختنی نه فقط در حوزه رشته‌اش یا شغل اش  بلکه بسیار گسترده‌تر و عمیق‌تر هستند. این سال‌ها شاید اولین تجربه و برخورد ما با خیلی از مسائل زندگی باشد و بستری فراهم کند برای آموختن خیلی چیزها که در طول دوازده سال مدرسه نیاموخته‌ایم -آن‌جا هم شاید دقیقا به همین دلیل که بسیاری از ما آن قدر نگران آینده مان در دانشگاه و این مسائل بوده‌ایم که از مسائل اصلی غافل شده ایم، و چه کسی هست که الان برای‌اش مهم باشد که جبر و هندسه ای که سال‌ها پیش یاد گرفته یا نگرفته است چه بود؟ ولی من همیشه حسرت این را می‌خورم که چرا در آن سال‌ها  کار گروهی و زیستن با دیگران را یاد نگرفتم ، چیزی که هنوز هم از آن ضربه زیادی می‌خورم.
اگر ما قرار است رشد کنیم، به‌نحوی فکر می‌کنم این همه تخصصی شدن و وقت صرف کردن کمکی نمی‌کند. هرچند خودم همیشه شک دارم که «رشد» دقیقا چیست ولی به‌نظر موجودی است به شدت چند بعدی ، غیرقابل پیش‌بینی و بسیار آرام. غیر منطقی است که از یک درخت زردآلو بخواهیم یک ساله میوه بدهد و اگر بخواهیم به نحوی این روند را تسریع ببخشیم درختی غیرشاداب خواهیم داشت که میوه‌هایی بی‌مزه می‌دهد ، نه مثل میوه‌های جنگل و صحرا شاداب و شیرین. خیلی سخت دیده‌ام بچه‌های دانشکده را که مجبور به رها کردن چیزهای دیگر زندگی‌شان به خاطر درس‌های تمام نشدنی و تمرین‌هایی هستند که روز به روز بیشتر می‌شوند. اگر هستند یا خیلی باهوش هستند یا خیلی تلاشگر و برنامه‌ریز ،و این میانگین دانشجوها نیست.
این خلاصه درد‌ودل هایی بود که می‌خواستم با شما در میان بگذارم. خیلی خوشحال می‌شوم حرف‌های شما را بشنوم و بدانم که مساله چیست.

با احترام

  • محمدجواد

می خواهم، نمی خواهم

دوشنبه, ۸ آبان ۱۳۹۶، ۰۱:۲۷ ق.ظ

وقتی با دوتا از بچه ها بیرون بودیم بیشتر صحبت ام این بود که از زندگی چه می خواهند و من خودم چه می خواهم؟ بعد که بیشتر فکر کردیم فهمیدیم چه قدر سوال سختی است و چه قدر ره افسانه زدند در پاسخ به این سوال و همه راه به جایی نبردند. علیم که می گفت تو دوست داری داستایوفسکی وار تجربه و زندگی کنی راست می گفت. حداقل ذهنی فکر میکنم هرقدر عمق رنج ها و شادی های آدم بیشتر می باشد فهم گسترده تر و عمیق تری دارد. ولی خارها و زخم های این راه زیاد هست. زیاد هم خودمان را گول می زنیم و بعدش هم هیچ.

می گفتی که ما آزادی نداریم. آزادی وقتی است که بتوانی خودت باشی. وقتی جامعه بهمان طور است و دانشکده فلان است نمی توان خود بود. همیشه نقاب کلفت و در هم پیچیده ای هست که محیط را تهوع آور می کند. راست اش من هم ازین ها به چهره ام زده ام. من آزاد نیستم. خیلی وقت ها خیلی پنهانی برای جلب توجه یا رضایت خودم یا ساختن چهره ای کارهایی کردم تعجب آور. وقتی کنار کسی می نشینم که خودش است پر می شوم. مانند زوربا که زندگی آدم را دیگرگون می کند . شمس هم همینطور. به هیچ جایش نیست که چه می شود یا چه می گوید. می خواهد مرد حق باشد ...

حالا برای من این ها شده مساله. بعضی وقت ها هم می گویم همان خوب بودن همیشگی راه حل است. کسی می تواند بگوید آدم چطور می تواند خوب باشد؟ دارد یادم می رود. اگر زندگی قرار است به دویدن و دویدن دور یک دایره بگردد، همان نگردد بهتر نیست؟ دور عددها چرخیدن همان درجا زدن است دیگر.

یک مقدار پراکنده نوشتم ولی همین چیزهایی است که درون ام هست. تصمیم گیری از آدم انرژی می گیرد و الان وقتی شده که انگار باید خیلی تصمیم بگیریم! یک جورهایی خودم را گول می زنم که الان هم اشتباه تصمیم بگیرم خیلی مهم نیست و بعدا درست اش می کنیم. فکر خوبیست؟ برای همیشه که خب نه! عمر، وجود، سرمایه، دیگران، همه این کلمات در سرم چرخ می خورند.

پ.ن: راستی برایم سوال شد از بین کسانی که من را می شناسند و من هم آن ها رو میشناسم چه کسانی هنوز اینجا رو دنبال می کنند؟ می خواهم بدونم چه قدر میتونم دقیق بنویسم یا چه قدر گسترده یا شخصی. اگه کسی هست یه پیام خصوصی کوچیک بذاره بی زحمت :) 

  • محمدجواد

عصر پاییزی در خانه

جمعه, ۵ آبان ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ب.ظ
یک عصر جمعه‌ی پاییز که در خونه هستم و مثل قدیم‌ها بعد از خوردن یک قرمه‌سبزی مفصل مامان‌پز با ماست نشسته ام و بقیه هم هستند و من یاد خیلی خیلی قدیم‌ها می‌افتم که همیشه همین‌طوری بود. خواهرزاده‌هایم از سر و کول‌ام بالا می‌روند و برای رنگ آمیزی شون نشسته‌ام هی چیز چاپ می‌کنم و طرح‌ها رو می‌بینم. بعد یاد خودم می‌افتم.می‌بینم که رویه ‌کار با آن همه قدیم هیچ فرقی نکرده و چه‌قدر داخل‌اش عوض شده. سال ها پیش که دارم صحبت‌اش را می کنم جمعه‌ها بدون هیچ کاری می نشستم و بعد چرت می‌زدم و یه کم کتاب می‌خواندم و خاطره شنبه کمی ، فقط کمی آزارم می‌داد. حتی نگاه که می‌کنم فقط دو سال پیش شاید. بعدش می‌رفتم بیرون و علی را می‌دیدم یا یکی دیگر و همین‌طوری حرف می‌زدیم و هوای سرد پاییزهای اراک از میان عمرمان می‌گذشت و می‌رفت و می‌رفت.
حال که سودایی شده‌ام و نمی‌دانم چه می‌خواهم و انگار بار نه فقط شنبه‌ای که فرداست، که بار همه‌ی شنبه‌هایی که ازین به بعد می‌آید از الان روی دوش‌ام هست. بعضی‌ وقت‌ها هم گم می‌شوم درون غوغای کارهایی که باید انجام شود و انجام می‌شود و بعدش چه؟ چپاندن کارها درون روزها که باعث می‌شود بعضی چیزها یادمان برود.و دوست داشتن بی اندازه این کارها ... ولی سودا و سردرگمی همیشه هست. وقتی می‌فهمیم همه یا بیشتر کارهایی که انجام می‌دهیم نه برای بهتر بودن یا نه برای خوبی است که برای این است که به خودمان یا بقیه ثابت کنیم خوب هستیم و آرام بگیریم ، گم می‌شویم که پس تکیه‌گاه چیست و درستی کدام است؟ هوای سرد پاییز هم دیگر سبک و رفتنی نیست که سوزی دارد غیرقابل تحمل و تنهایی را بزرگ‌تر جلوه می‌دهد.
خانواده‌ی تیبو را انگار که می‌بلعم و می‌خوانم. آن‌قدر خوب و قابل تامل است این کتاب که در هر صفحه‌اش چیزی برای فکر کردن پیدا می‌کنم و بعضی وقت‌ها در فکر غرق می‌شوم. راست‌اش بین ژاک و آنتوان معلق مانده‌ام. آنتوان برادر بزرگتر و  شخصیت با اراده و مصمم و جاه طلبی است که راه‌های افتخار را یکی یکی پیموده و پزشک مهمی شده است در پاریس و حال تازه دارد درباره بقیه فکر می‌کند. ژاک روح سرگشته‌ و عصیانی است که به هیچ قالبی در نمی‌آید و تهوری ناگهانی دارد. گاه خودرا با آنتوان و اندیشه‌های خودخواهانه اش همگام می بینم و گاه با ژاک و روح سرگشته اش. گاه با عقلانیت آنتوان و اراده اش همراه می‌شوم و گاه، گاه‌تر با عمیق‌ترین احساساتی که از دل ژاک بر می‌آید و آتش اش می زند. ندانم.
خانواده‌ی تیبو در ستایش جوانی نیز هست ، در ستایش تندرستی و سلامت و نیرویی که جوانی در ما می‌گذارد. می‌دانم بند قبلی شرح همه‌ی ماجرا نیست و غذای گرم در میان سرما هنوز حس پیشین را دارد و گذشتن از قله‌ی کوه‌ها و رفتن در برف و دیدن شهرهای بزرگ. یا صحبت بی تکلف با دوستی و یا همین خواندن و کشف کردن ... یا  دوست داشتن که وجود را پر می‌کند و ما را از خیال‌های گوناگون انباشته می‌سازد. آدم یک‌بار که مرگ را دیده باشد همه‌چیز برای‌اش مثل شربت شیرین می‌شود.خلاصه در آدمی گویی که این دو نیرو یعنی، عشق به زندگی و نفرت از آن همیشه با هم سر جنگ دارند.
  • محمدجواد

خستگی

يكشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۶، ۱۲:۱۴ ق.ظ
آن قدر این مدت به چیزهای مختلفی فکر کرده ام و چیزهای مختلف اتفاق افتاده و چیزهایی می تواند اتفاق بیفتد که نمی دانم از کجا شروع کنم. دورانی از پرشورترین شادی ها و عمیق ترین و ناراحت کننده ترین رنج ها و دوست داشتن ها و نفرت ها و همه ی این چیزها ...
  • محمدجواد

نزار

جمعه, ۳ شهریور ۱۳۹۶، ۰۳:۱۹ ب.ظ
لذت کشف کردن و غوطه خوردن در چیزهای جدید و اصیل بی اندازه است. نزار قبانی یکی ازین هاست. چندهفته پیش یادم نیست درست که با کدام شعرش پیدایش کردم ولی کلمات‌اش چنان لطیف و  شاعرانه بود که باران نرمی از احساسات و فکرها بر رویت فرو می ریخت. شاید بیست شعر بیشتر ازش نخواندم ولی هرکدام‌شان را لااقل بیست بار خوانده‌ام. شعر بلندی دارد با این مضمون که «ای کاش در عصر دیگری دوست ات می داشتم» :

بانوی‌ من‌ 
دلم‌ می‌خواست‌ در عصر دیگری‌ دوستت‌ می‌داشتم‌ 
در عصری‌ مهربان‌تر و شاعرانه‌تر 
عصری‌ که‌ عطر کتاب 
عطر یاس‌ْ و عطر آزادی‌ را بیشتر حس‌ می‌کرد !


سخنی است درباره‌ی جدا افتادگی عصر ما از عشق و دوست داشتن. و جدا افتادن شاعر از این منش و از این عصر ... :

دلم‌ می‌خواست‌ تو را در عصر دیگری‌ می‌دیدم‌ 
عصری‌ که‌ در آن‌
گنجشکان‌ ، پلیکان‌ها و پریان دریایی‌ حاکم‌ بودند 
عصری‌ که‌ از آن نقاشان‌ بود 
از آن موسیقی‌دان‌ها 
عاشقان‌ 
شاعران‌ 
کودکان‌
و دیوانگان‌ !

دلم‌ می‌خواست‌ تو با من‌ بودی‌
در عصری‌ که‌ بر گل ، شعر بوریا و زن‌ ، ستم‌ نبود 
ولی‌ افسوس‌ 
ما دیر رسیدیم‌ 
ما گل‌ِ عشق‌ْ را جستجو می‌کنیم‌ 
در عصری‌ که‌ با عشق‌ْ بیگانه‌ است‌

ولی افسوس .... ما دیر رسیدیم. شعر توصیف کننده‌ی خود است و نسخه‌ی کامل‌اش هم می‌توانید پیدا کنید و بخوانید. سخن نزارقبانی از کاویدن عشق در درون و بیرون ماست و توصیف محبوب و صحبت با او.
  • محمدجواد

امید

چهارشنبه, ۱ شهریور ۱۳۹۶، ۰۸:۰۰ ب.ظ

از بین شادی ها و غم ها حرف می زنم. احوالات عجیبی که به آدم دست می دهد. باز کشف کردم که ما عینک‌های بزرگی از هر رنگی به چشم زده ایم و همان طور دنیا را می بینیم و در می یابیم. عوض کردن این عینک‌ها شگفت آور است. غمگین بودم و در کنار پل نشسته بودم و تنهای تنها به گذشته ، گذشته‌ای که معنای خاصی ندارد فکر می‌کردم. حتی خستگی‌ از پا در آورده بود ام. تمام شهر به صورت مجموعه مضحکی از توریست‌ها در آمده بود و کلیساها و خانه‌های قدیمی جز تکرار دیروزها نبودند . همه‌ی چیزهای اطراف و درون به صورت هزارتویی وحشتناک و غیرقابل حل در می‌آمد و خودم را داخل دیوارهایی می‌دیدم که انسان ساخته است تا از اطراف‌اش دور بماند و آسیب ناپذیری‌اش را بپوشاند. حتی تنهایی پررنگ‌تر از همیشه شده بود و این‌طور غم باز در من می‌پیچید و بیشتر می‌شد.

اما شب این‌طور نبود. باز هم آدم که امیدی می‌یابد انگار همه نورها صدبرابر می‌شوند و همه رنگ‌ها پر رنگ‌تر ... حال گذر از پل به سادگی و سبکی پریدن از روی چشمه‌ای کوچک بود. آفتاب به زیبایی غروب کرده بود و حتی غروب که همیشه دلگیر است تازه و دوست داشتنی شده بود. درون چهره تک تک گروهک هایی که آواز می‌خواندند نه اشتیاق به پولی خرد بلکه عشقی دیده می شد به همان شب و به اجرایشان و به محبوب شان. مغازه ها با نورهای روشن در شب یادآور جان‌هایی می شدند که زنده بودند و یادگاری هایی که از این‌جا به سرزمین های دور برده می شوند . (می بینی؟  این خرید و فروش را می توان از «خرج های احمقانه گردشگرها از مغازه های بی سر و ته برای آن‌که بعدا ثابت کنند در این‌جا بوده‌اند» را رساند به «مغازه ها با نورهای روشن .... ». دیوانه کننده است.) همه‌چیز به نظر ساده می‌آمد : یک غذا یا یک بازدید تازه یا برگشت یا خواندن هر کتابی و رسیدن به هر چیزی آن قدر ساده بود که خنده ات می گرفت. به بازتاب چراغ ها روی رود نگاه کردم و به چیزهایی فکر کردم که این امید را می‌بخشید و باد خنکی که از روی آب بلند می‌شد را می بلعیدم ....

  • محمدجواد

فرصتی برای چشیدن

دوشنبه, ۹ مرداد ۱۳۹۶، ۰۳:۰۸ ب.ظ

آدم باید فرصتی برای چشیدن زندگی در اختیار خودش قرار دهد. نه این‌که فکر کنید تفریح را می‌گویم ، یا لذت بردن از آن را. منظورم وقتی است که در آن به چیزهای دیده و ندیده فکر کنیم و بشناسیم و به این که زندگی ما را به کجا می برد کمی فکر کنیم. نه این که خیلی فلسفی اش کنم. منظورم این است کمی از هیاهویی که تجربه می کند -که تجربه کردن این هیاهو خودش زندگی است و خیلی هم خوب - را کنار بگذارد و بفهمد که دارد چه می شود و خودش «که» می شود.

مثلا سفرها برای من این طور بوده اند. قدیم ها که برنامه می چیدم می گفتم فلان ساعت می رویم فلان جا و این کار را می کنیم و بعدش بلافاصله کار دیگر و دیدن چیزی دیگر و همین طور. بعدش هم می آییم سریع می خوابیم و دوباره صبح فردا. بعد که یک سفر طولانی رفتم فهمیدم چه قدر بی‌معنی است این‌طور کار کردن. چون آدم نه فرصت تحلیل چیزهایی که دیده را دارد و نه فرصت گفت‌وگویی و نه فرصت اندکی «عادی» زیستن. (آدم اگر در حالت عادی کتاب می خواند خوب است در سفر هم کمی کتاب بخواند. یا حتی در فرصتی که مشغول کارهای مهمی است و وقت ندارد. یا هر چیز دیگر).

یا وقتی می‌رویم کوه خسته می‌شویم و شب‌هایی است که فقط می‌خواهیم بخوابیم تا روز بعد دوباره بپیماییم. با این حال هیچ‌کس از یک ساعت دیرتر خوابیدن نمی‌میرد و از مسیر هم جا نمی‌ماند. و اگر بتوانی یک نفر را قانع کنی که این‌طور است می‌توانی یک ساعت گفت‌وگویی غیرعادی و شیرین داشته باشی. چون آدم‌ها دنیای یکتایی دارند که برای کشف آن باید گفت‌وگو های زیادی کرد و سوال پرسید و شنید. یا مثلا همین نوشتن ، جز محصول اختصاص ساعاتی است به این‌که انسان از جریان روزمره بیرون بیاید و دیده‌ها و شنیده هایش را دوباره ترکیب کند ؟

کتاب صوتی «یک عاشقانه‌ی آرام» نادر ابراهیمی را می شنوم. کتابی است شیرین و پر از عشق به زندگی که با استفاده درست و به جا از زبان فارسی زیباتر شده. نادرابراهیمی از زندگی و عشق می‌گوید و از مه مصنوعی و از شکافتن آن و از درست زندگی کردن و این‌که چگونه آن را ساخته و پرداخته و نه اندوهی بر آن دارد و نه افسوسی.

  • محمدجواد