کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۰۹
    نو

۳ مطلب در دی ۱۳۹۵ ثبت شده است

روزهای برمه

سه شنبه, ۲۸ دی ۱۳۹۵، ۱۲:۵۴ ق.ظ
اینجا آرام است و امتحانات به قوت خود پیگیری می‌شود. شنونده‌ی بحث هایی مدام و آزاردهنده و طولانی‌ترین درباره‌ی این استاد و آن یکی و امتحان های تمام شده و ... امتحان داشتن چیز خوبی است. میشینی می‌خوانی و کار دیگری هم نمی‌کنی و فکری هم نیست و وسطش هم استراحت می‌کنی و همین. روزهای جوانی طی می‌شود. ازین مایه‌ی عمر چه دارم ، هیچ. 
در این میان به روزهای بعد فکر می‌کنم. چندین جلسه گذاشتیم برای سفر و طرح‌اش را چیدیم. بیست روز به مقصد شرق این خطه. چند روز دیگر راه خواهیم افتاد. همه‌ی چیزهایی که باید ببریم و نقشه‌ها و پول‌ها و بلیت‌ها را داکیومنت می‌کنم و نگه می‌دارم. لذت این‌ کار وصف ناشدنی است. ایده دادیم که در حین سفر فیلم‌هایی بگیریم و بعدتر به مستندمانندی تبدیل‌اش کنیم -چون هر سه با دوربین می‌رویم - و وقتی فقط به بعد‌اش فکر می‌کنیم و تدوین این‌کار سرخوش می‌شویم. نامه‌ی مربوط به دانشگاه را هم گرفته‌ایم. همه‌ی کارها شده. من سفر را آن‌قدر بزرگ نمی‌کنم ولی وجود آدم را دوست دارم و بزرگ‌اش می‌بینم که انگیزه‌هایش این‌طور شعله‌ور می‌شود برای هرچیزی که ... به راستی انگیزه‌های ما را چه چیز شعله‌ور می‌کند و چه معلوم می‌کند که درون‌مان را چه چیز روشن کند؟ 
بگذریم : از روزهای آینده که شروع خواهم کرد به رفتن اینجا می‌نویسم ، از جاهایی که رفتیم و دیدیم و چگونگی اش و این ها.
  • محمدجواد

به پیش!

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۱۰:۳۵ ب.ظ

سفری در پیش است ، سفری دراز به گوشه‌ای از خاک سرزمین. گر فلک یاری کند و این سفر سرگیرد چه شادی ها که نکنیم و لذت‌ها که نبریم. این ماه سرد و بی‌امید را فقط به امید آمدن آن روزها خواهم گذراند.

  • محمدجواد

دوباره خوانی

يكشنبه, ۵ دی ۱۳۹۵، ۱۱:۲۷ ق.ظ

دوباره در حال خواندن «زوربای یونانی» ، این معجون زندگی و قلم و کلمه هستم. این کتاب را می بلعم این بار و با هر جمله اش زندگی می‌کنم. روح عصیانگر زوربا و هماهنگی‌اش با زمین ، درنگنجیدنش در قالب انسان و دیگر چیزها ... با خواندن این کتاب خود را مثل ارباب پوچ حس می‌کنم ،مثل او موش کاغذخوار ، جانی نیمه‌تمام و پیله‌ای که شاید هیچ‌وقت پروانه نشود. می‌گویم کل این کتاب جان‌ آدم را آتش می‌اندازد ، ولوله می‌اندازد برای دیدن و چیز دیگری شدن. برای رها کردن زندگی‌های بیهوده ، به راستی بیهوده و به راستی بیهوده. زوربا ما را به ادوار اولیه انسانی می‌برد به جایی که هنوز کلمات و جملات پیچیده روح انسان را تاریک نکرده بودند. با رقص حرف‌هایش را می‌زند ، عاشق زمین است و شادی زندگی را دریافته است. صبح‌ها بلند می‌شود و به جان معدن ، به جان زمین می‌افتد و کار می‌کند ، بدخلق بازمی‌گردد و غذایی  می‌خورد و شرابی می‌نوشد و آن‌گاه دوباره شادان به حرف و رقص در می‌آید. زوربا حکمت روز را دریافته ، حکمت شب را ، حکمت زمین و کار و سنتور و سخن و رقص و زن را ... همه‌ی این‌ها را بی واسطه‌ی کلمات می‌داند. زوربا سرزمین‌های زیادی را دیده و عاشق همه‌ی آن‌هاست. جان‌اش با خاک یکی است و نیمه‌جانور-نیمه انسان است. گاه جانوری وحشی می‌شود با همه‌ی غرایز و خلق خوی‌اش و گاه عمیق‌ترین سوال‌ها را می‌پرسد و با طنزی چیزهایی درباره‌اش ردیف می‌کند.

زوربا پر است از زندگی. شراب زندگی را لاجرعه سر می‌کشد و دیگر به آن فکر نمی‌کند چون فکرکردن به آن خراب‌ترش می‌کند. کتاب‌ها را مسخره می‌کند و همه‌ی شان «ره افسانه زدند».برای همه‌چیز جانی قائل است : برای زمین ، برای سنتورش ، برای گیاهان ودرخت‌ها و آسمان... زندگی یک کلمه و یک لحظه ابدی است. در بند دنیا و حرص‌اش نیست ولی آن را در آغوش می‌گیرد. «زوربای یونانی» ارزش چندین بار خوانده شدن و فکر کردن دارد و کتابی معمولی نیست. زوربایی باید ما را.

  • محمدجواد