کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۰۹
    نو

۳ مطلب در آبان ۱۳۹۵ ثبت شده است

خاک

يكشنبه, ۳۰ آبان ۱۳۹۵، ۰۱:۱۶ ب.ظ

کارهای بسیاری مانده است ، منتها همه رها شده اند. از میان انجام دادن کارها مدام می پیچانم و شوق سفر و چیزهای دیگر نمی گذارد به چیز دیگری فکر کنم. می پرم آب و هوا را چک می کنم یا صفحاتی از کتاب «گذر از صحاری ایران» -فوق العاده است ، فوق العاده- را می خوانم و مسیرشان را روی نقشه می بینم و فکرهای بی انتها و برنامه ریزی می کنم. این شور را نمی دانم چرا در آدم بیدار می شود. ولی آدم را در آن جهت پیش می برد و بقیه چیز ها را کوچک می کند.

این «کارهای بسیار» را بالاخره یک روز انجام می دهم. اما با خود می گویم کاش کمی از شوری که برای داستایوسکی و کویر و این سوداهای بی پایان داشتم ، کمی آن چیزی که «دشت گریان» آنجلوپولوس در من بیدار می کرد ، نقشه های هر روزه و سیر نشدن را برای این کارهای بسیار داشتم.البته نه ، مگر خواسته های آدمی «کاش» پذیرند؟ در هر کسی دانه ای به عمل می آید و گیاه خاصی را بارور می سازد. تا مشخص شدن راه آدمی ، راه طولانی است.

در این روزها در همین اندیشه ام. کدام خاک هستم و چه دانه ای باید بکارم. دانه های کاشتنی را می کاریم و سپس از خود مزرعه ای یا تک درختی یا جنگلی می سازیم. انسان چه خاکی است؟ پرسشی که شاید  سال ها جست وجو پاسخی بدان ندهد.

  • محمدجواد

در رد نظریه ی وسترن توریسم

پنجشنبه, ۶ آبان ۱۳۹۵، ۱۱:۵۰ ب.ظ

از توریسم بدم می آید. هیچ دوست داشتنی نیست. نمی فهمم این حجم مسافرها و سفرهای بی حاصل آخر هفته و آخر ماهی و آخر سالی را.

شاید می توانم در رد اش بگویم که طبیعت را خراب کرده اند. همه جا را سوراخ کرده اند این مسافر ها و نمی دانید روزی چه قدر خدا را شکر می کنم که در ایران سفر کردن سخت است. بحث من درباره طبیعت و خرابی و آثار وضعی اش نیست. من رد توریسم را با نظریه ای که خودش را مسبب است - نظریه منافع جمعی - نمی کنم.

با فرد کاری ندارم. با این که یک فرد اشتباه می کند یا نه هم کاری نیست. می خواهم روح حاکم بر این پدیده را کشف کنم. انسانی که هزاران سال در جای خود آرام داشت و بهترین ها را پرورده بود چگونه ناگهان تنگ دید این فضا را؟ چگونه شهرش را و وطنش را و خانه و خانواده و دوستانش را بر خود تنگ دید. سوالی اساسی است. آیا برمی گردد به تنگ شدن فضاها و ذهن ها و روح ها؟ یا به تربیت جدید و سوداطلبانه ای که هر روز بیشتر می شویم. یا به تنوع زدگی و رسانه زدگی مان و همه گیر شدن این پدیده.

آن وقت توریست ژاپنی را می بینم با دوست دخترش که تند و تند در پاریس راه می روند و در کنار برج ایفل و همه بناهای تاریخی عکس می اندازند ... تورهای صحراگردی چند روزه که فقط شامل درآوردن کفش ها و راه رفتن دقایقی بر روی رمل ها و غلت خوردن در آن ها و خندیدن است. روح صحرا را با خنده چه کار؟ آن کس که می خندد هیچ ربطی به بیابان ندارد. یا انداختن ماشینی در جاده های شمال و تخمه شکستن. آخر غارتگری باد پاییزی خواهد دانست یا لطافت باد بهار ازین همه قیل و قال؟

من می بینم یک فرد را که شغل اش برایش تنگ است. حصارموفقیت به دورش سنگینی می کند و فشارش می دهد. خود را پیدا نکردن همین است. قانونی لازم است تا کارهای پراکنده فرد به وحدت برسند. این قانون مرده است.

انسان همیشه در سفر است ، اگر انسان باشد همه جا برای او سفر است و همه جا گشاده و یادگرفتنی. هوشیار از اندک چیزها هم یاد می گیرد. همین است که می گویند به دنبال آب راه افتاده اید ، دیگر بس است که چشمه ها و رودهای بزرگ پیدا کرده اید ولی آب نمی خورید. تشنگی آموختن بهتر است. تشنه در کنار سطلی از آب بدبو در بیابان به تمامی معنای آب را می فهمد و با لذت می نوشد و بهره می گیرد.

این طور است داستان بی حاصلی و گشتن ما. این همان داستان خودم است. خودم و خودمان.

  • محمدجواد

هر روز به فکری

چهارشنبه, ۵ آبان ۱۳۹۵، ۱۲:۱۲ ب.ظ

هر روز به فکری است. نه مثل دیروز و نه فردا.

روزی به سلامت زیستن و به هوای خنک را در بر دادن. اگر هوا خنک باشد و درخت‌ها تر و خوب ، دیگر هیچ فکری نمی آید و نمی‌آلاید انسان را. هر روز که راه می روم در این شهر و چهره های پرشتاب را می بینم به کمبود طبیعت و بیزاری از آسفالت و بتون فکر می کنم.

روزی دیگر به آینده های پرشتاب و متعدد فکر کردن. به دور و دراز و به چگونه بودن و چگونه رفتن. چیزی نمی بینم و از پس تاری های فراوان تصویری مبهم را خواهم دید. این نیز روز دوست داشتنی من نیست.

در آرامش خانه آرام می نشینم و هیچ فکری نمی کنم.مشغول خواندن خلبان جنگ اگزوپری و آسوده بودن ام. این هم روز دیگری است.

این روزهای پراکنده در کلیت خود یک وحدت می سازند.

انسان در جست‌وجوست. در جست‌وجوی چیست خودش هم نمی داند. برای همین است که همه چیز را زیر و رو می کند.

روزی در مقالات شمس این بیت را یافتم :

گیرم که ز پنداشت برستی آخر / آن بت که ز پنداشت برستی باقیست

و حقیقت بت رهیدن از پنداشت که فراگرفته است من را و ما را ویرانه ام کرد. رضایت اش را با این بت می سازد ، با مزید بودن بر دیگران و با فراموشی کوچکی و ذره بودن خودش. 

روزی را می خواهم که این پراکنده ها همه را  بی خیال شوم. تشتت خاطر از چیست؟

  • محمدجواد