کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۰۹
    نو

۱ مطلب در تیر ۱۳۹۶ ثبت شده است

روزها

پنجشنبه, ۲۹ تیر ۱۳۹۶، ۰۲:۵۸ ق.ظ

این مدت را نمی دانم چطور گذشت. به یاد می آورم روزهایی که فقط گذشتن از آن ها را آرزو داشتم و اتفاقاتی که نمی دانستم چه می شود. ولی فقط بعد از همه ی این اتفاقات و رنج ها و شادی هاست که می توان به تصویری شفاف تر از زندگی رسید. اگر مدتی بیشتر بگذرد ، می توان بهتر درباره ی آن فکر کرد. هنوز فکر می کنم تحت تاثیر اتفاقاتی هستم که در این چندماه افتاده است و درست نمی توانم به آن ها فکر کنم. با این حال ، زندگی همین است و چشیدن اش هرچند تلخ است ولی مستی پس از نوشیدن اش خوش است.

اگر بخواهم روراست باشم ، انسان در طول زندگی خیلی چیزها می فهمد. بعضی وقت ها ما آن قدر تحت تاثیر تصور خودمان از خودمان و غیرعادی بودن خودمان و خودپرستی قرار داریم که نمی توانیم درست ببینیم و بفهمیم. کنار زدن این پرده یعنی خود ، اولین کار است برای بیشتر دیدن دنیا و آن چیز که در آن می گذرد. بعضی وقت ها می گویم :«آخر ، این دو روز زندگی چیست که برای آن آمال ها و آرزوها میچینی و چنین خودت را محبوس بندهایی می کنی که نمی گذارند هیچ بفهمی و دیوانگی کنی و شادی و رنج را بچشی؟ » و گاه می گویم :«من باید فلان باشم و فلان و بهمان چیز را باید آن طور کنم و دو تا را سه تا کنم ...‌» و گاه می گویم :«من دل ام با اولی است و جرات اش را ندارم ، توان ام با دومی است ولی دل اش را ندارم ...».

تمام زندگی به صورت فشرده جلو روی ما می آید. دقت کرده اید بعضی وقت ها این طور می شود؟ تمام شادی ها و رنج ها و دانسته ها و ندانسته های تمام عمر می آید رو به روی آدم می نشیند. برای من می شود تصویری از تمام روزها : بادهای خنک و خورشید های تابانی که در سفرها بوده ، شادی روی قله کوه ها ، غم های عشق ، صحبت رفقا و شب های طولانی و دیگرچیزها. آن وقت به این می اندیشم که چه به دست آورده ام و چه بوده ام و چه هستم. تنها چیز مهم ، همین است که چیست ام : درست بوده ام یا نادرست ،و دیگر به راستی مهم نیست که کجا بوده ام و چه کرده ام.

این روزها شاهرخ مسکوب می خوانم. گشت و گذاری است در غزلیات حافظ و عجیب خوب است و صحبت می کند درباره ی عشق و انسان و خدا. و این که چطور این ها در شعر جلوه می کنند. راست اش بیشتر شعر می خوانم این روزها و کمی از جادوی آن را دریافته ام. جادوی زبان ... فارسی زبانی است که به زحمت بتوان از آن رها شد. 

صحبت برای گفتن زیاد دارم این روزها ، اگر زبان گفتن باشد خواهم نوشت.

  • محمدجواد