کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۰۹
    نو

۲۴ مطلب با موضوع «کتاب ها» ثبت شده است

یک کتاب و چیزهای بیشتر

سه شنبه, ۲۲ فروردين ۱۳۹۶، ۰۹:۳۸ ب.ظ

عید شد و باز دوباره این چرخش روزها آمد ، امسال از همه سال بیشتر طبیعت شگفت زده ام می‌کند و با بارانی پر از حال می‌شوم و با هوای ابری گرفته و با درخشش خورشید گرمی که با هوای مطبوع همراه است ، خوشحال و دل‌پذیر. بهار فصلی است که سنگین‌ترین تنبلی‌ها و بی‌انگیزگی ها را در خود دارد و پرشور ترین گرماها و باران‌ها را نیز. آن اولی از مطبوع بودن بی‌زمانش است که لختی نشستن در زیر درختی و سایه‌ای پدید می‌آورد و بدون غم آرمیدن را و دومی را از جنبشی که در هر گیاه و رستن و باد تندی که لحظه‌ای می‌گیرد و خاموش می‌شود. هرچند بهار هنوز پخته نشده و خام است ولی شوری دارد که رو به پختگی است و آثار رسیده‌ترین میوه‌ها و طلایی ترین گندم ها در شکوفه‌ها و علف‌های نارس را به ما نشان می‌دهد.

امروز آبلوموف را تمام کردم ، شاهکاری که غیر از خود آن کتاب در بهترین وقت خواندمش و ذره ذره چشیدمش. داستان روحی که نمی‌تواند از چنگ سستی و بی‌حاصلی خود بگریزد و عشقی که او را گرم می‌کند و به جایی نمی‌رساند و آخر ... ابلوموف داستانی درباره‌ی درون روح انسان و انگیزه‌هایی است که او را به جنبش در می‌‌آورند و تلاشی است برای یافتن زندگی : زندگی را شط نیرومند و پهناوری توصیف می‌کند که شنا کردن در آن و مقاومت کردن در آن و حرکت دادن آن ضروری است و شیرین‌ترین شادی‌ها را با بزرگ‌ترین رنج‌ها مصادف می‌بیند. هرچند آبلوموف تنبل شخصیت اصلی داستان است ولی قهرمان داستان شتلتس است که از درون زندگی پس از سال‌ها جست‌وجو معنا یافته است و روح آلمانی -در اینجا مصادف با نظم و سختگیری- را مخلوط می‌کند با روحیه روسی -تنوع و رنگارنگی و شرقی- و از دل آن معنایی شگرف و عشقی بلند پدید می‌آورد. و این شخصیت چه عجیب در کنار ابلوموف قرار می‌گیرد و حتی ابلوموف را می‌ستاید و با این‌که ابلوموف تنبل است بر خوش‌قلبی و صفای او تایید می‌زند و ازین‌جا ما را به وجوه مختلفی که شخصیت و وجود انسان می‌تواند بگیرد می‌گذارد. توصیف از آبلوموف کامل است ، راضی شدن انسان به وضع فعلی و نجنبیدن و بی جسارتی وجود ابلوموف را به تمامی تصویر می‌کند. ابلوموف کتابی است درباره‌ی ارزش انسان و ارزش زندگی ، گنچاروف زندگی را قدر می‌شناسد و بر قله‌هایی که انسان می‌تواند برسد آگاه است و این را از شهوت و حرص جدا می‌داند و درون‌مایه اصلی آدم یعنی وجودش را می‌کاود : وجودی که نه مهم‌ترین سرمایه هر فرد بلکه خودش است و معامله‌ای است که با هزینه عمرش و زندگی اش بر سر این‌که چه باشد می‌کند.

آبلوموف داستان ملتی است که پر و بال‌اش کنده شده و یا آن‌قدر از آن استفاده نکرده که پرواز یادش رفته و در غاری محقر به اندک نوری که از در می‌تابد راضی است. و این غارنشینان را در حال جنگ و نزاع بر سر تکه های کوچک نور ترسیم می‌کند و بیچارگی‌شان را ، در حالی که پرواز -که قیمت‌اش زخمی شدن و شکار شدن و جان است - را از یاد برده‌اند و از آن هراس دارند. 

زندگی شروع شده است و باید بسیار بود و پرواز کرد.

  • محمدجواد

پند سر دندانه، بشنو ز بن دندان

يكشنبه, ۱ تیر ۱۳۹۳، ۰۹:۱۸ ب.ظ

 کتاب «هشدار روزگار» محمدعلی اسلامی ندوشن را می‌خواندم. اسلامی‌ندوشن خوب می‌نویسد و دغدغه هایش ارزشمند است. «هشدار روزگار» مجموعه ای از مقاله‌هایش است که بیشتر از ده سال پیش نوشته است ، درباره‌ی ایران و ایرانی ، فرهنگ و بیشتر از آن‌ها اتفاقات هزاره‌ی سوم میلادی. البته شاید مقاله‌ها تا حدی تکراری به نظر بیایند. بخش‌هایی از این کتاب که به نظرم جالب بود را در ادامه‌ی مطلب می‌خوانیم :

  • محمدجواد
تلنبار شدن بعضی حرف ها در آدم هم عالمی دارد. گشت زدن امروز بین کتاب‌های کتاب‌خانه  مرا به فکر برد که این یکی را باید  بنویسم. گشت زدن بین کتاب های قدیمی و جدید و البته باز هم خواندن شازده حمام دکتر پاپلی ، از بس که خوب می‌نویسد و خوب نقد می‌کند.
 اولش یک کم آمار ببینیم ، البته آمار عدد است و عدد کور است. ولی نابینا هم می‌تواند بفهمد زیر نور خورشید است یا در تاریکی مطلق‌. جمعیت ایران از سال 1360 حدودا دو برابر شده است. تعداد دانش‌جویان از حدود 250 هزار در سال 67 به بیش از چهار میلیون در امسال رسیده است ، یعنی حدود پانزده برابر.نرخ شهرنشینی حدود سی درصد افزایش داشته است. وضعیت عمومی کشور از یک کشور در حال جنگ و تحریم و تازه انقلاب کرده ، به یک کشور با ثبات نسبی رسیده است. وسایل رفاهی بیشتر شده ، اوقات آزاد مردم عموما بیشتر شده. و خیلی تغییرات دیگر که در مجموع می‌شود گفت کسانی که باید با کتاب سر و کار داشته باشند چند برابر شده است.

اما امروز کتاب‌هایی دیدم به چاپ حدود سی سال پیش ، شاید حتی قدیمی تر و بعضی هم جدیدتر. هیچ چاپی زیر پنج هزار نسخه نبود (و همه کتاب های با کیفیتی که کلی چیز ازشان یاد گرفتم و می‌گیرم) و حتی کتابی دیدم (کاملا معمولی و غیر مشهور) با چاپ 9 هزار نسخه که می‌توان گفت الان نایاب است. بسیاری از همان کتاب‌ها الان چاپشان متوقف شده است. اگر هم بعد از سال ها تجدید چاپ شوند هزار نسخه ، دو هزار نسخه. آن هم با چند برابر شدن جمعیت و دانشجویان و . .. که ذکرش در بند بالا رفت. این کتاب‌هایی که می‌گویم کتاب های رمان یا ادبی نبودند. اکثرا ریاضی بودند و البته ریاضیات خلاق که الان کسی دنبالش نیست. طرفداری اگر داشت با این کتاب های کمک‌درسی و کنکور را به خانه ببرید دیگر رفت. تمام شد دوره‌شان. دیگر کسی جرات نمی‌کند ازین کتاب ها چاپ کند ، ازاین کتاب ها بنویسد.
 و این را سیستم آموزشی معیوب ایجاد می‌کند. چند وقت پیش رفته بودم چند جلسه به بچه های راهنمایی مدرسه خودمان درس بدهم. معلم ریاضی‌شان رفته بود مسافرت. با کلی انگیزه رفتم و له‌له برگشتم. بیشترشان حتی تعریف درستی از ریاضی نداشتند. ریاضی تعریف ساده‌ای دارد و آن هم این‌که ریاضی یعنی فکر کردن. آن‌ها تعریف های پیچیده و مزخرفی داشتند : ریاضی یعنی حل معادله ، ریاضی یعنی تجزیه یک عدد پنج رقمی در دو دقیقه. من سعی می‌کردم چند مساله خوب برای حل کردن بهشان بدهم تا کمی فکر کنند. وسط کلاس یکی‌شان آمد و یکی از همین کتاب‌های مزخرف کمک درسی را جلویم گذاشت (من خیلی جلوی خودم را نگه داشتم که عصبانی نشوم که ریاضیات آبگوشتی دوم راهنمایی کتاب کمک درسی هم می‌خواهد؟). گفت که از این مساله بگو ، ما هم حل می‌کنیم.  آن هم چه مساله‌هایی :‌ حداقل صد نوع معادله‌ی کاملا شبیه به هم. کلا از کوره در رفتم و گفتم که ماشین حساب جیبی من هم بلد است این‌ها را حل کند و خلاصه کلی حرف از این دست. و جالب است که خیلی‌ها حتی همین ماشین حساب جیبی هم نمی‌شوند. اما بحث مهم آرمان است :‌ نهایت آرمان و پیشرفت یک نفر در درس ریاضی این باشد که ماشین حساب سریع تری است. البته از حق نگذریم چند نفری شان خیلی خوب بودند. اما کم بودند و جو مخالف آن‌ها بود. ارزشی برایشان قائل نبود. گفتم همین‌طور پیش برود آن ها هم تا کنکور مثل این ها می‌شوند ...
این تفکر برای انشا ، تره هم خورد نمی‌کند و دیکته و دیکتاتوری و جزوه نویسی را آموزش می‌دهد. همین تفکر وضع آشفته‌ی کنکور فعلی را می‌سازد. همین تفکر می‌شود ماشین مشتق گیر در دبیرستان و ماشین انتگرال سه بعدی گیر در دانشگاه. همین می‌شود این‌که ارزش یک مدرسه رتبه های زیر هزار کنکورش می‌شوند و هر گونه کار غیر درسی را در حکم محاربه با خدا حساب می‌کند. حتی این تفکر سرایت می‌کند به المپیاد و فلان جشن‌واره و ... که مدت زیادی پاک بودند و البته هنوز هم کاملا تحت تاثیر قرار نگرفته اند. و مهم‌تر از این ، فکر نکردن و رشد نکردن علمی سرایت می‌کند به فرهنگ ، می‌شود حماقت فرهنگی که خودش مرثیه‌ی مفصلی است. شاید هم از فرهنگ به حوزه‌های دیگر سرایت کرده باشد ، نمی‌دانم.

از این نمونه‌ها و خاطره‌ها خیلی سراغ دارم که طولانی می‌شود بحث.(طولانی شد!) در جای خود می‌گویم و می‌نویسم. امروز هم دلم پر بود ، خیلی جدی نگیرید و در این ایام شادی شاد باشید. امیدوارم حداقل خودم به این حرف‌ها عمل کنم.

  • محمدجواد

پارسی‌خوانی

شنبه, ۱۰ خرداد ۱۳۹۳، ۰۹:۲۲ ب.ظ

 خاطرات شازده حمام دکتر پاپلی را می‌خوانم. البته این کتاب عالی است و در بعدا به طور مفصل درباره‌اش می‌نویسم. جایی اش می‌گوید کوچک که بودم(حدود سال 1338 ) می‌رفتیم در کوه‌های فارس پیش عشایر قشقایی برای فروش مس.(البته آن‌قدر بین تعریف کردنش نکته می‌گوید که حیفم می‌آید بدون گفتن آن‌ها رد شوم) بعد می‌گوید می‌دیدم خیلی از آن‌ها سواد نداشتند ولی شاهنامه را از بر می‌خواندند. و جالب‌تر این‌که خیلی حتی فارسی بلد نبودند و شاهنامه از بر می خواندند. می‌گوید ما سواد داریم و شاهنامه بزرگی در خانه، ولی آن را نمی‌خوانیم. او سواد ندارد و شاهنامه از بر است. خیلی حرف‌ها می‌زند درباره‌ی عشایر. ولی این‌جایش خیلی تاسف خوردم. به حال خودم و خودمان که ارتباطمان با زبان پارسی از میان رفته است. نهایتا محسن نامجویی بیاید شعر حافظ بخواند و گوش دهیم. ارتباطمان شده از این ها که بد نیست ولی کافی نیست. شاهنامه که فقط در حد کتاب درسی، آن را هم با نفرت می‌خوانیم بس که معلم‌های ادبیات خوبند (البته از حق نگذریم معلم‌های من خوب بودند خیلی). خلاصه این نوشته تلنگری باشد به خودم و همه‌ آن‌ها که می‌گویند وقتش نیست ، حوصله‌اش نیست. همین محمدرضا شعبانعلی می‌گفت بحث، بحث وقت نیست. بحثی اگر هست بحث تلخ اولویت هاست. اولویت هایمان را درست کنیم.

  • محمدجواد

درباره‌ی سوربز

دوشنبه, ۵ خرداد ۱۳۹۳، ۰۱:۵۰ ق.ظ

سوربز را یکی از دوستان بسیار خوب به من داد. آن هم به طور تصادفی. باعث شد که کاغذ اول کتاب یک دور دیگر برود تا ته کتاب.این متن یک جور ادای دین است به همان دوست. البته احتمالا باید کتاب را خوانده باشید تا متن را متوجه شوید. چون طولانی بود آن را در ادامه مطلب گذاشتم.


می‌دانستید دومینیکن چیست؟

با دید این‌که سوربز باید کتاب خوبی باشد کتاب را دستم گرفتم و بعد فهمیدم که یک کتاب عالی است. داستان خوب ، پردازش خوب ، محتوای خوب.کتابی که آرام آرام وارد فضای آن می‌شوید و کنارش هم نمی‌گذارید. یادداشت زیر مروری کوتاه است بر این کتاب. دومینیکن هم کشوری در آمریکای مرکزی است ، سوربز هم روایتی از ترور دیکتاتور معروف این کشور.
  • محمدجواد

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی، اگر ...

جمعه, ۲ خرداد ۱۳۹۳، ۱۲:۳۵ ب.ظ

اگر سفر نکنی. این بخش آخرش را منصور ضابطیان-نویسنده‌ی کتاب- برایم نوشت.با همان حس‌و حال جالب همیشگی‌اش در رادیوهفت یا نقره.راستش برایم جالب بود که چرا این کتاب خوب را کسی نمی‌خرد و منصورضابطیان را هم کسی نمی‌شناسد (خلوت بودن غرفه را می‌گویم). در حالی که غرفه‌های دیگر هر نویسنده‌ای می‌آمد -از نویسندگان رمان های آبگوشتی و شعرهای آبکی بگیر تا همین رضاامیرخانی خودمان- خیلی شلوغ می‌شد.

قبلا درباره‌ی «مارک و پلو» نوشته بودم. سفرنامه‌ی اول منصور ضابطیان. این «مارک دو پلو» جلد دوم همان کتاب است، یادداشت‌ها و عکس‌هایی از سفرهایی به کنیا ، یونان، برزیل، آلمان، بلژیک و چندجای دیگر. کتاب پر است از نکته‌های جالب ، مقایسه کشورها با هم‌دیگر و با ایران و عکس‌های خوب. همان‌طور که خودش هم گفت این جلد دوم پخته تر است.اذیت نمی‌کند و توی ذوق نمی‌زند. هرچند به هر‌حال حجم‌اش زیاد نیست  ولی ساده‌خوان است و لذت‌بخش. می‌توان در مترو ،اتوبوس و قطار هم خواندش (بخش زیادی‌اش را در همین آخری خواندم). یک حس خوبی در کتاب است و باعث می‌شود ترغیب شوید به سفر.این شاید یکی از بهترین چیزهایی  باشد که از‌این کتاب یاد بگیرید. یا تفاوت بین  کشورهای مختلف و شباهت های آن‌ها به ایران : مخصوصا کنیا و برزیل. کشور هایی که احتمالا هیچ دیدی از آن‌ها نداریم. به این نتیجه رسیده‌ام که بیشتر چیزهایی که از بقیه جاهای دنیا می‌دانیم هم اکثرا نامربوط و غلط است. فکر می‌کنم چون سفرنامه نمی‌خوانیم و سفر نمی‌کنیم.

به خودم قول داده‌ام کتاب‌هایی که از نمایشگاه خریده‌ام را حتما درباره‌شان یادداشت بنویسم. هرچند فعلا «سوربز» و «فضیلت‌های ناچیز» از دستم در رفته‌اند. این اولین یادداشت است. «مارک دو پلو» را هم توصیه می‌کنم بخوانید چون هرکسی می‌تواند آن را بخواند و یاد بگیرد. البته خیلی هم انتظار زیادی نداشته باشید، فقط کتاب خوبی است.


  • محمدجواد

حرف حساب

جمعه, ۵ ارديبهشت ۱۳۹۳، ۱۲:۴۴ ق.ظ

فقط خواستم بگویم که حاضر نیستیم شش هزار تومان از جیب مبارک برای مجله‌ی خوب همشهری داستان خرج کنیم و دو تومان روی آن می‌گذاریم و «دوباره از همان خیابان‌ها» ی بیژن نجدی را می‌خریم. والسلام.

  • محمدجواد

اندر خوبی‌ های یزد رفتن

سه شنبه, ۱۲ فروردين ۱۳۹۳، ۰۴:۱۹ ب.ظ

دو ساعت هم نشد که با فواد حرف زدیم. ولی بعضی آدم ها به دلیل همین کوتاهی دیدار اول در ذهن آدم می‌مانند. صبح تا غروب مشغول درس دادن بودیم و بعدش آمده بودیم بیرون برای یزدگردی و خوردن دیزی. از این‌که از المپیاد خوشش نمی‌آید گفت و از این‌که اگر برمی‌گشت به دبیرستان راه دیگری را انتخاب می‌کرد. خلاصه کلی سخن رفت در این باب و من هم بسیار دوست داشتم نحوه دید فواد را ، جانا سخن از زبان ما می‌گویی. وسطش از «کتاب امکان» اسم برد و گفت که حتما بخوانیدش و من هم در ذهنم ماند.

***

جادی پستی گذاشته بود و این کتاب را معرفی کرده بود. کمی هم از نظریات خودش درباره‌ی دانشگاه رفتن و ... نوشته بود. با تشکر از ایشون.

***

این‌طور شد که این «کتاب امکان» به دستم رسید.  نویسنده از سی کاری نوشته است که می‌توان به جای دانشگاه رفتن انجام داد. باز هم دیدیم که سخن دل ماست این کتاب . گفتیم پستی زده و همگان را بر خواندن این کتاب تشویق کنیم :) این کتاب رایگانه و می‌تونین از این‌جا سفارشش بدین. همین‌جا هم از علی‌سخاوتی (نویسنده کتاب) ، جادی و فواد عزیز تشکر می‌کنم :)

پ.ن :‌این پست مرتبط سپهراد رو هم بخونید .

پ.ن دو :‌ مثل این‌که اگر کتاب رو سفارش بدین خیلی طول می‌کشه تا بیاد. این لینک مستقیم کتابه. ولی برای رضایت نویسنده سفارش هم بدین :)

  • محمدجواد

مرگ فرا می‌رسد

جمعه, ۱۸ بهمن ۱۳۹۲، ۱۲:۱۰ ق.ظ

  این کتاب مرا نابود کرد.اون رو از دست ندید. بعدها یک یادداشت مفصل درباره ی خودش و فیلمش می نویسم.

«[راوی یک تفنگ روی شقیقه‌ی یک کارمند ساده یک فروشگاه زنجیره ای به نام ریموند ک.هسل گذاشته]   جای خالی را پر کن. وقتی ریموند بزرگ شود دوست دارد چه کاره شود؟

تو گفتی می خواهم بروم خانه.من فقط داشتم می‌رفتم خانه. خواهش می کنم.

گفتم چرت نگو. دوست داشتی زندگی‌ات را چگونه می گذراندی؟ دوست داشتی چه کاره می‌شدی؟از خودت چیزی بساز. نمی دانستی.

گفتم پس همین الان می‌میری. سرت را بچرخان...مرگ در ده، نه، هشت ثانیه فرا می رسد.

گفتی دام‌پزشک. دوست داشتی دام‌پزشک شوی. پس دوست داری با حیوانات سروکار داشته باشی. برای این کار حتما باید بروی مدرسه.

گفتی خیلی باید درس بخونم.

یا می توانی بروی دانشگاه و مثل خر درس بخوانی یا این‌که بمیری.انتخاب کن.....

-از این‌جا برو و به زندگی حقیرت برس ولی یادت باشه من مواظبتم ریموند هسل و ترجیح میدم بکشمت تا این‌که ببینم هرروز سر این کار مزخرف میری تا چندرغاز دربیاری و بعد برگردی خونه و تلویزیون ببینی و پنیر بخوری. »

از فصل بیستم کتاب باشگاه مشت‌زنی (فایت کلاب)/ چالاک پانیک / ترجمه پیمان خاکسار

  • محمدجواد

قصه گو

شنبه, ۱۲ بهمن ۱۳۹۲، ۰۷:۲۹ ب.ظ

در مترو،اتوبوس ، سالن انتظار و یا هر چیز عمومی مزخرف دیگری نشسته ای و به قیافه کسانی که در کنارت نشسته اند نگاه می‌کنی. به قصه ی این ها فکر می‌کنی. به این که هرکدام چه بوده اند و چه شده اند. شخصیت‌شناسی از روی قیافه افراد.مقایسه.

یک روز یکی از این هایی که در مترو «لواشک های خوشمزه فقط هزار» می فروشند می آید کنارت می‌نشیند و ازت می خواهد قصه ات را برایش تعریف کنی.

یک روز یکی از همین قاتل های روانی می‌آید و یک تفنگ در دهانت می‌چپاند و می گوید که باید قصه ات را برایش تعریف کنی. یک زورگیری خیابانی که به طریق رسمی قابل پیگیری است.

یک روز در خیابان راه می روی و می‌بینی همه دارند قصه ی خود را برای هم‌دیگر تعریف می کنند.

می ترسیم.از تعریف کردن قصه‌ی خود برای دیگران. از این که بیشتر یا کمتر از آن ها باشیم. یک روز می آید که دیگر هیچ ترسی نیست.روزی که خودمان هستیم. روزی که همه، همه‌چی رو کنار می‌گذارند.

  • محمدجواد