کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

آخرین مطالب

۱ مطلب با کلمه‌ی کلیدی «دیالوگ» ثبت شده است

نقل قول هایی از زوربا

سه شنبه, ۲ مهر ۱۳۹۲، ۱۱:۳۴ ب.ظ

-آدم سر نداشته باشد مهم نیست، کافی است کلاه داشته باشد...

-و همین است که قلم به دست میرزابنویس ها افتاده است. آن هایی که در جریان اسرارند وقت نوشتن ندارند و آن هایی که وقتش را دارند در جریان اسرار نیستند. متوجهی؟

-خربازی است دیگر، ننگ است! آدم شلوار به پا می کند، یقه و کراوات می زند، کلاه بر سر می گذارد، ولی باز هم قاطر است ،گرگ است، روباه است،خوک است...

-خلاص از شر وطن، از شر کشیشان، از شر پول. کم کم شروع کردم به اینکه همه چیز را از غربال بگذرانم، و هرچه بیشتر پیش رفتم بیشتر از غربال گذراندم تا به این وسیله خودم را سبک کردم.چه طوری به تو بگویم؟ خودم را خلاص کردم و آدم شدم.

-به قراری که شنیده ام هفتادو هفت جور دیوانگی هست.این یکی هفتادو هشتمی است.

-علت این که دنیا در حال حاضر به چنین وضع اسفناکی افتاده است این است که همه کارشان را نیمه کاره انجام می دهند، افکارشان را نیمه کاره بیان می کنند و گناهکار یا پرهیزگار بودنشان هم نیمه کاره است.ای بابا! تا آخر برو و محکم بکوب، و نترس، موفق خواهی شد. خداوند از نیمه شیطان بسیار بیشتر از شیطان تمام عیار نفرت دارد.

-----

کتاب یک کتاب دیالوگ محور است و نوشته های بالا هم همه دیالوگ های زوربا-نقش اصلی- هستند.من تقریبا با کتاب حال کردم! باز همه جای نوشتن داره.حالا بعدا.

زوربای یونانی/ نیکوس کازانتاکیس/ ترجمه محمد قاضی

  • محمدجواد