هر روز به فکری
هر روز به فکری است. نه مثل دیروز و نه فردا.
روزی به سلامت زیستن و به هوای خنک را در بر دادن. اگر هوا خنک باشد و درختها تر و خوب ، دیگر هیچ فکری نمی آید و نمیآلاید انسان را. هر روز که راه می روم در این شهر و چهره های پرشتاب را می بینم به کمبود طبیعت و بیزاری از آسفالت و بتون فکر می کنم.
روزی دیگر به آینده های پرشتاب و متعدد فکر کردن. به دور و دراز و به چگونه بودن و چگونه رفتن. چیزی نمی بینم و از پس تاری های فراوان تصویری مبهم را خواهم دید. این نیز روز دوست داشتنی من نیست.
در آرامش خانه آرام می نشینم و هیچ فکری نمی کنم.مشغول خواندن خلبان جنگ اگزوپری و آسوده بودن ام. این هم روز دیگری است.
این روزهای پراکنده در کلیت خود یک وحدت می سازند.
انسان در جستوجوست. در جستوجوی چیست خودش هم نمی داند. برای همین است که همه چیز را زیر و رو می کند.
روزی در مقالات شمس این بیت را یافتم :
گیرم که ز پنداشت برستی آخر / آن بت که ز پنداشت برستی باقیست
و حقیقت بت رهیدن از پنداشت که فراگرفته است من را و ما را ویرانه ام کرد. رضایت اش را با این بت می سازد ، با مزید بودن بر دیگران و با فراموشی کوچکی و ذره بودن خودش.
روزی را می خواهم که این پراکنده ها همه را بی خیال شوم. تشتت خاطر از چیست؟
- ۹۵/۰۸/۰۵