کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

کران

دواش جز می چون ارغوان نمی‌بینم

تا کدام اندیشه برون تراود و چه مایه ای داشته باشد.

آخرین مطالب
  • ۹۷/۰۱/۰۹
    نو

۶ مطلب در بهمن ۱۳۹۵ ثبت شده است

شروع دوباره

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۲۹ ب.ظ

به طرز غم انگیز و شورانگیزی هفته ها و روزهای کار و دانشگاه شروع شدند. حالا باید چیز مهمی را به زودی تحویل بدهیم و مقدمه درس ها را گوش کنیم و ببینیم کی تاریخ فلان چیز است و بهمان چیز و همه‌ وقت‌مان در همین هماهنگی های بی معنی بگذرد. اولین روز برگشت به این تهران دوست داشتنی است ولی خود شهر خیلی دوست نداشتنی است. کجای این جاهایی که ما بودیم این ازدحام و بی معنی بودن زندگی بود.
این وسط ولی چیزهایی هم هست که امیدوار می‌کند. برای برنامه های بعدی تصمیم می‌گیریم و دیدار تازه رفقا و بعدتر کتاب‌هایی که دوست می‌دارم روی کمد ردیف شده هستند. گذر از صحاری ایران را شوقی دارم برای خواندنش. در پیش رو کارهایی جدی هست برای انجام دادن و بی حوصلگی و با حوصلگی و همه‌ی این ها با هم. تصمیم‌هایی در رو‌به‌رو هست که باید گرفته شود و این من را با زندگی سرشته می‌کند و امیدوار که هر تصمیمی که می‌گیریم خودتر می‌شویم و «من» ما «من» تر.
آدم اگر کاری انجام ندهد می ‌میرد. همینطور است اگر خلاصه بشوم در همین هماهنگی‌ها و امتحانات یه لا قبا و خوشی های دو روزه. عجیب دنیایی هست و سهل ممتنع است.

  • محمدجواد

انتها

يكشنبه, ۱۷ بهمن ۱۳۹۵، ۰۶:۴۵ ق.ظ

به انتهای مسیر رسیده ایم.

دیشب علی زنگ زد که مسیر طبس اصفهان بسته شده و ماشین در طبس مانده و کاری نمی شود کرد. بلیت ها و این ها را چک کرده بود و چند بار هم به من زنگ زد که گفتم بمان همانجا فردا برو. ولی برگشت باز و صبح ساعت چار و نیم صبح رسید با به قول خودش جابجایی صفر.

صبح می خوابیم. حوصله مان سررفته است و بیرون سرد شده. علی نمی داند چه کار کند. شروین خسته شده و می خواهد زودتر برگردد. دو نفر مانده ایم. نمی دانیم چه کنیم. علی بلیت می گیرد دوباره برای تهران. شروین می خواهد فردایش بلیت قطار بگیرد که خب چه کاری است دو نفری  تنها بروند و قرار می کنند همین امروز با هم بروند. دیشب زنگ زدیم چندجا و برنامه کویر را هم سرما و خستگی  کنسل کرد. کویر هم نرویم دیگر نمی ارزد. در این سرما دو نفری چند روز بمانیم چه کار کنیم. زنگ می زنم کاظم که ما هم بلیت بگیریم با این ها و برویم و تهش موافقت می کند. اینطور برنامه را کلا کنسل می کنیم ! 

الان از وسط راه طبس خور می نویسم و میان این کویرهای وحشی و تنها مانده هستم، موازی راه حلوان به عروسان که مسیری است برای پیمودن در آینده. اطرافمان برفی است و خدا می داند چه قدر سرد. چار نفری هستیم. سفر خوب بود و هست و هر لحظه اش ماجراست و این چیزها.

این پانزده روزی که در خاک وطن گذراندم خیلی چیزها آموخت و خیلی دیدیم و دیگرطور فکر کردیم. باز چیزهایی خواهم نوشت. الان خسته ایم.

  • محمدجواد

اینجا

جمعه, ۱۵ بهمن ۱۳۹۵، ۰۷:۵۶ ب.ظ

بیرجندیم.برف می آید. از هر کس می پرسیم می گوید خیلی سال است بیرجند این طور برف نیامده. امروز می خواستیم برویم قاین که جاده بسته شد. از بعدظهر برف سنگینی است. اینجا آرام شده و بعد از ظهر جمعه برفی و گرفته است. همه ماشین ها مرامی ما را سوار میکنند تادربرف نمانیم. یک ماشین رفقایش را پیاده می کند و ما را سوار می کند. خیلی خوشحال هستند. برف یعنی آب و آبادانی و فراوانی. ما این روزها این را فهمیدیم.

خوابگاه دانشگاه بیرجندیم و خبری نیست. می شد در ترمینال بمانیم تا خبری شود ولی برگشتیم، عجله نباید کرد. وقتی می رسیم گرمای اتاق سرشارمان می کند. باور نکردنی هست که یک سرما و بعدش گرما چه قدر همه را به هم نزدیک می کند و روح را آزاد. حالا دیگر خیلی مهم نیست چه روزی کجا برویم.

برف می آید سیاوش کسرایی را گوش می کنم. بیرون می رویم تا برف را ببینیم. زندگی ساده دنبال می شود. صبح خوسف بودیم و روستاهای اطرافش که خشکسالی پیچانده شان. آرامگاه ابن حسام خوسفی سکوتی و آرامشی داشت. چند روز است هوا ابری است و همین.

بیرجند شهر خوبی است. الان که دوهفته است مسافرم به  خانه به دوشی خو گرفته ام. خیلی کاری به اتفاقات نداریم. الان زندگی طوری پیگیری می شود که انگار در ناصرآباد خوسف که بچه ها بیرون می چرخیدند و خشکسالی که اذیت می کرد و زندگی چند چیز خلاصه می شود. نه سودای بلندی وجودم را در بر می گیرد آن طور که می گرفت و نه اذیت ایم. می رویم و می آییم و همین کافی است. نشستن در زیر برف نه من را به بلند ترین ماجراجویی ها می برد و نه سرمای برف ما را اذیت می کند. یک برف خوب است و همین. فکرهای ما در این مدت عوض شده اند.

این وسط ها را ننوشته ام که چه شد و می نویسم. علی یک هفته ای با ما بود و رفت. همه اش هم شک داشت که کی برود و چطور و آخرش هم در آخرین زمان ممکن رفت. خیلی هم حال داد در طول مسیر. زاهدان بودیم و زابل غمگین و بعدش هم که اینجا.

خواسته ای نداریم مثل همان شب نایبند که زیر ستاره ها خوابیده بودیم. خوشحالیم از خوشحالی اهالی اینجا. بعداز ظهر جمعه هرکاری می کنی غمگین است و آن هم در برف و بعد از چند روزی بی آفتابی. این خطه، این ایران دوست داشتنی است و بیشتر از آن کهن است. وصف کردنی نیست که الان چطور هستم با این دوری که شاهنامه و کوه ها و دشت ها و جاده ها را در من زنده می کند.

  • محمدجواد

نایبند و عسلویه

شنبه, ۹ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۶ ب.ظ

به نایبند و از نایبند به عسلویه،

روز سوم و چهارم


صبح باز بیدار می شویم تا با عموی کاظم برویم عسلویه. دیشب خیلی تعارفمان کرد که برساندمان. رفیق بعدی که بهمان اضافه می شود الان در هواپیماست. به عسلویه می رسیم و می بینیم اش که اطلس راه ها را نگاه می کند. خوشحال می شویم و از برنامه می پرسیم. برنامه این است که برویم ساحل نایبند و شب آنجا چادر بزنیم و فردا برگردیم. چیزهایی می خریم و همراه خودمان میکنیم. با ماشین تا بعد از روستای هاله می رویم تا پیاده روی شروع کنیم، ازینجا در کنار ساحل خلیج میرویم تا دماغه نایبند. آبی پررنگی است دریا، تا می رسیم از هوای خوش کنار دریا سرمست می شویم. کمی فیلم میگیریم.وسایل را مرتب می کنیم ، وسایل خیلی زیاد هستند و در کوله ها جا نمی شوند و به زور کاری می کنیم. لگن ، کوله ای که رفیق جدیدمان اورده به کارمان می آید و همه چیز را داخلش می ریزیم ولی خیلی کوله بدحملی است. ساحل صخره ای است که ارتفاع صخره ها به تدریج زیاد می شود. در کنار ساحل دشت بزرگی است از درخت های کنار و کور. باد زیادتر شده و دریا به صخره ها می خورد و آب ها بلند می شوند، مسحورش شده ایم. ناهار را تخم مرغی زیر درخت کنار خوبی می خوریم.

به دماغه نایبند که می رسیم نزدیک غروب است. سریع چادر را در پناه چند درخت کنار می زنیم. درخت کنار قشنگ است و میوه ی خوبی دارد ولی خارهایش خیلی مزخرف و تیز هستند. غروب است، می رویم غروب را ببینیم. خیلی تماشایی است ازینجا غروب، دماغه نایبند دیده می شود و خورشید که در دریا فرو می رود و این ها از بالای صخره ها. وصف نشدنیست. بعدش بر میگردیم کنار چادر و بساط چایی اماده می کنیم. ستاره ها کم کم طلوع می کنند، زهره پر نور در افق غربی است. چایی را می بریم بالای ساحل. یک چایی که می خوریم و صحبت می کنیم تاریک می شود زود. جایی که خورشید غروب کرده سرخی اش محو است. دراز می کشیم تا طلوع ستاره هارا ببینیم. جبار معلوم است با کمربند سه تایی اش. باد خنکی از لای پیرهن مان رد می شود و مق رود. چنان خنده ای می زنیم. کاظم می گوید بهترینش همین است که اینطوری باشی، هیچ چیز نخواهی. آسمان را نگاه می کنیم و هیچ چیز نمی خواهیم، حتی اگر همین را هم بخواهی کلکت کنده است. مدتی طولانی دراز می کشیم و فکر میکنیم و فکر نمی کنیم مدتی.

ازینجا که جدا می شویم برمیگردیم و ورق بازی می کنیم. هوا خوب است، بیرون می آییم تا شام را کاری کنیم . با شاخه های خشکیده کنار آتشی روشن می کنیم و کنارش می شینیم. آتش گر می گیرد ، که کاظم در اینجا مثل همه جاهای دیگر برای ما توضیح میدهد که گر گرفتن به جمی چی می شود. آتش گرممان می کند و کنارش می نشنیم و غدایمان را درست می کنیم. اینجا غذا در بدن مان به چیز درستی تبدیل می شود.

بعد از غذا گپ و گعده ای است و آتشی دیگر که طول می کشد تا درست کنیم. آتش درست کردن همیشه مشکلی است و هزاران راه مختلف برایش پیشنهاد می شود! شور و شوق مان اینجا زیاد است. دریا آرام تر شده. آخر های شب می رویم داخل چادر تا بخوابیم و چه خوابی هم هست. 

صبح که بیدار می شوم کاظم بیدار شده و رفته کنار دریا. راه می افتیم و می رویم وبرمیگردیم.دوست داشتیم برویم تا ساحل بنود پیاده و بعد برگردیم ولی طولانی است وکوله هایمان خوب نیست. یکی از کوله ها(لگن) عملا یک استوانه پارچه ای با دو بند نازک هست که همه چی را داخلش ریخته ایم. از دشت نایبندبرمیگردیم.دشت زیبایی است بادرخت های زیاد. یک درخت انجیر خیلی بزرگ می بینیم استوار و با برگ های بزرگ.

دشت که تمام می شود کنار جاده یک ماشین سوارمان می کند و تاجای خوبی می بردمان،روستای هاله که عرب نشین هست. روستاهای عرب نشین زیاد هست اینجا. نخلستان های کنار ساحل را می بینیم. جایی کنار ساحل خلیج بزرگ کم عمقی به وجود آمده که می رویم داخل اش گشتی می زنیم.چندتادرخت حرا هم کاشته اند داخل آب. خیلی آرام هست خلیج فارس.

جلوتر می رویم به جنگل های حرا می رسیم. درختچه های زیبایی که از داخل آب شور بیرون آمده اند و خیلی جالب هستند. ریشه هاشان از زمین زده بیرون. آب های خیلی کم عمقی اینجا هست. اثر جزرو مد را می بینیم. برای استراحت که می نشینیم می فهمیم خیلی راه داریم و یک جور یک شماره ای جور می کنیم برای ماشین که بیاید تا عسلویه ببردمان و می آید.

از راننده می پرسیم که عسلویه چی ببینیم. از پاساژها می گوید. ما بلیت ساعت 9 بندرعباس را گرفته ایم تا برویم آنجا و جزیره هرمز. پاساژها را میبینیم. هیچ چیز ندارند. عسلویه توسعه خیلی بدی پیدا کرده. گداهای زیادی درپاساژ و خیابان هست. خیر این پالایشگاه ها و... به خود عسلویه نرسیده مثل خوزستان. حتی بلیت هواپیما و اتوبوس شرکت نفتی ها جداست. شرکت نفت هرکاری دلش می خواهد هم می کند اینجا. کاظم برایمان کلی ازین چیز ها می گوید. یک فلافل بانون لواش اساسی می زنیم که می چسبد(دوبار اضافه سفارش می دهیم). می رویم ترمینال خیلی داغان عسلویه. فقر اینجا زیاد هست و از طرفی شرکت نفتی هایی که اوضاعشان خیلی خوب است. وسایل الکترونیکی را شارژ می کنیم و اتوبوس را سوار می شویم به مقصد بندرعباس.

  • محمدجواد

جم

دوشنبه, ۴ بهمن ۱۳۹۵، ۱۱:۱۷ ب.ظ

جم

دیشب اینقدر خوب خوابیده ایم صبح خود به خود زود بیدار می شویم. خستگی مان در رفته. همه جا را مه گرفته. چه صبحی.صبحانه تخم مرغ و عسل کنار می خوریم. چه عطری دارد عسل کنار برای خودش و مزه ای. بیرون رطوبتی دلچسب در انتظار ماست.

حوصله نوشتن ندارم. برای بعدبماند. دره کنار علی اباد را رفتیم بالا، صبح هم در کنار رودخانه.امروز جنگ صنعت با طبیعت وحشی اینجا بود و اسطوره توسعه . حتی بحث هایی که در خانه کاظم کردیم با برادرهایش و از حاشیه نشین ها و دنیای جدید و این چیزها. صبح هم که صحبتی برای یک مدرسه کردیم که برادر کاظم میگفت از بس آنجا فشار اورده اند به بچه ها افسرده شده اند و چیزی ازشان نمانده است.انگار که بیایند بهترین دانشگاه ها چه می شود و واقعا هم همین. توسعه زدگی است این خطه که زیر سر پالایشگاه و فازهای پارس جنوبی است، مثل پالایشگاه شازند خودمان. رودخانه خیلی خوبی دارد جم که خشک شده. سد زده اند و خشکسالی.

ولی فوق العاده هست.درخت های اکالیپتوس و مورد و کنار و بادام کوهی همه جا هستند. نخلستان های زیاد را جا به جا می بینیم. میوه درخت کنار مزه خاصی دارد. شکوفه های بادام کوهی، درخت بادامی با برگ های تیز و استقامت زیاد.در دل طبیعت رها شده ایم. درخت های لیمو و مرکبات هم زیاد هستند، کنار نخل ها. صبح مه زده بود و هوا هم که چیزی کم ندارد. آفتاب که در می ٱید می نشینی و آفتاب گرمت می کند و به چیزی فکر نمی کنی و می گذرد. این منظره جمی، ما را محسور خودش می کند.

بعدظهر دره کنار روستا را می رویم تویش.عمیق است و دیوار های جالبی دارد. معلوم است آب زیادی رد می شده. این آب ها همه به رود مند میریزند، می ریختند. دره ای با سنگ های سفید پر از سوراخ است. در طول مسیر سنگ های بزرگ و ارتباط هایشان توجه مان را جلب می کند و عکس هایی میگریم.دیوار های بلند می بینیم که از تویشان درخت ها بیرون زده اند. یک تنکی جالب و دل نشینی دارد این منطقه. نه مثل جنگل های انبوه خودش را پنهان می کند و آن قدر وحشی است و نه مثل صحرا تو را از لطف درخت ها محروم می کند. انگار میزان تنظیم شده است در این میان. درخت های گز در کنار رودخانه. بابونه ها همه جا در آمده اند. تا برگردیم شب می شود و موقع غروب نشسته ایم روی سنگی و شهر را نگاه می کنیم. دشت بزرگ جم که عرض کمی ولی طول خیلی زیادی دارد و سراسر روستاهاست. زاگرس جنوبی ستودنی است.

خانه کاظم صفایی دارد. برکه میگردیم خانه گرم است و می نشینیم و درباره ادامه سفر صحبت می کنیم. با برادرهای کاظم گپ و گفت می زنیم و از همه چیز سخنی می رود. زمان آرام می گذرد. با خودم فکر میکنم آخرین جاهایی را می بینیم که شب ها در آن جا کاری نیست. شب ها همه آرام گرفته اند و به ریشه وحشی خود برگشته اند. غذایی می خوریم. امروز از بس هوا خوب بود خسته نشده ایم. از همسفرمان سراغ میگیریم، امتحانش را داده و فردا می آید عسلویه و از آنجا ادامه می دهیم. مسافری دیگر و سفری دیگر و باز دوباره در کناره های خلیج فارس بزرگ.

امروز را جم بودیم همه اش. جم شهر جالبی است.

  • محمدجواد

بوشهر تا جم

يكشنبه, ۳ بهمن ۱۳۹۵، ۰۹:۲۲ ب.ظ

روز اول

قبل از سفر اگر با عنوان سفر ربط پیدا کند خیلی می شود، از دیدارهایی برای هماهنگی و املت اذربایجان و حرف زدن با سفرکرده های قبلی و جستجوی همه مکان ها و آدم ها و بلیت ها و... می توان گفت. اما اصل اش از آنجا شروع می شود که در یک مکان-خابگاه- جمع می شویم و هماهنگ می کنیم و... کاظم هم شب قبلش آمد و کوله ها را کامل بستیم، چادر و کیسه خواب ها را گرفتیم، وسایل را گذاشتیم و همه کارهایی که قبل از سفر باید به آن ها می رسیدیم را انجام دادیم. و مثل همیشه چند ساعتی کوتاه خوابیدیم تا صبح راه افتادن.


پرواز تهران بوشهر را با خداحافظی از تهران شروع می کنیم. سوار بر مترو می رویم. مترو را تا روزها نمی بینیم. نه فقط مترو که دود و غبار و سرمای خشک و بی بار و آشفتگی اش را. راه زمینی همیشه ترجیح دارد ولی زمینی برویم خیلی دیر می رسیم. یک ساعتی تاخیر دارد. جلوه فروشی سالن های هوایی و کاملا تنظیم شده بودن و این ها را اصلا بی خیالش چون چند ساعت دیگر تمام می شوند. از بالای زاگرس و دشت های مرکز ایران میگذریم.زاگرس مرکزی با دریایی از ابر پوشیده شده.دشت ها را می بینیم که در کنار کوه هایی با قله های سفید هستند. ازدرون ابرها میگذریم و به بوشهر می رسیم.

چه هوایی! یک ساعته طی کردیم تا دریا. هوای معتدل این فصل جنوب... ابری است. بارها را میگیریم و دوباره در شهر می رویم.ساحل آرام است و خلوت. خلیج فارس. لنج های ماهیگیری را میبینیم و تورها و قایق ها. یک ساعتی بیشتر در بوشهر نیستیم.مدام باران تند تند می شود و سریع قطع می شود و دوباره. زمان آرام می گذرد،رطوبت خوبی است. بوشهر ارزش بیشتر دیدن را دارد.

با برادر رفیقم بر می گردیم،با لهجه ی جنوبی از آن روز تعریف می کند. امروز بارانی است و ممکن است اینجا سیلاب شود. جاده بوشهر عسلویه را پیش میگیریم، دو طرف دشت بی انتهایی است.روستاهای کوچکی در راه هستند. کوه ها کم کم شروع می شوند. دوجا تلاش میکنیم ناهار بخوریم ولی غذا ندارند، تعجب می کنیم.مثل اینکه زیاد کسی ازین جاها رد نمی شود. آخرین سال هایی است که جاهایی که دست عموم-پایتخت...- به آن نرسیده است را می بینیم. آخر در خورموج یک جایی را پیدا می کنیم و چه جایی است. محلی است و تخت دارد و راحت می نشینیم و غذای مفصلی به قیمت خوب می خوریم. آدم زنده می شود و دوباره گپ و گفت ها شروع می شود.

برای رسیدن به جم قبل از عسلویه باید رو به بالا برویم. پالایشگاه ها را می بینیم. توسعه زیادی کرده این منطقه این سال ها ولی طبیعت اش و اصالت اش به کلی از بین رفته. در کنگان پیرمردهای جنوبی قدیم را می بینم ولی بیشتر شهر مهاجرند.شهرهای اطراف را هم خراب کرده، حتی جم. راه را به سمت جم می پیچیم. کوه ها نزدیک دریا هستند، وارد ناحیه کوهستانی می شویم. پیچاپیچ است و خیلی متفاوت و قشنگ. آخرین تلاش های زاگرس است به ارتفاع های زیر هزار متر ولی پر از درختچه های بادام کوهی و دره ها و آب. کوه های صخره ای و "چرم آینه" را میبینیم که از آن سنگ دریا دیده می شود. بعد از یک ساعتی می رسیم به جم. جم منطقه مرتفعی است و از زمین های اطرافش بالاتر است. از بالا پر از درخت و خانه دیده می شود. قبلا تعداد زیادی روستا و باغ بوده و الان به دلیل توسعه زیاد همه به هم چسبیده اند. اما هوا، هوایی است خیلی مطبوع. خنک تر از بندرها و خشک تر.

 به خانه ی رفیق ام می رویم. با چهره هایی سرشار رو به رو می شوم. خانه ی قدیمی و خیلی باصفا دارند. برادرهای رفیق ام در کار علوم انسانی اند. روی دیوار عکس هایدگر را میبینم و کتاب های فلسفه هنر و تاریخ سینماو... خیلی راحت و صمیمی است در خانه. باران تند و کند می شود. کمی صحبت می کنیم و شام می خوریم، رب خرما تا به حال نخورده بودم. امشب خیلی خسته هستیم و زیاد راه آمدیم. زود می خوابیم.

  • محمدجواد